غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
567
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
و منكلى بيك كه از خواص امراء سلجوقشاه بود و بوفور شجاعت و جلادت اتصاف داشت او را گفت كه ديگر توقف نمىيابد كرد و با چند سوار جلد خود را بر سپاه مغول زده از طرف ديگر بيرون مىبايد رفت سلجوقشاه گفت مرا بواسطهء ضخامت جثه اين معنى ميسر نمىشود تو بهرطرف كه توجه ميتوانى كرد مانعى نيست و منكلى بيك از خزانه آنچه توانست برگرفته با پسر و چند نوكر خود را مانند شير خشمناك بر لشكر مغول زد و از ميان ايشان بسلامت بيرون رفت علاء الدوله كه اتابك يزد و برادر تركان بود او را تعاقب نمود چون نزديك بوى رسيد منكلى بيك آواز برآورد كه در چنين روزى مردان را آسان باز نتوان گردانيد مصلحت تو در مراجعتست اتابك چون بكثرت عدد مغرور بود اين سخن را بسمع قبول نشنود و منكلى بيك عنان منعطف ساخته بيك تير او را از پشت زين بر روى زمين انداخت و سالما غانما ببصره رفته از آنجا بمصر شتافت و مدت العمر در آنولايت معزز و محترم اوقات گذرانيد اما چون منكلى بيك از سلجوقشاه جدا شد مغولان فى الحال در مسجد ريخته سلجوقشاه را گرفتند و بپايان قلعه سفيد برده روز روشن در پيش چشمش چون شب سياه ساختند و اينواقعه در شهور سنهء اثنى و ستين و ستمائه دست داد و بعد از قتل سلجوقشاه چون در دودمان اتابكان مردى كه شايستهء حكومت شيراز باشد نمانده بود به حكم هلاكو خان ايالت فارس به دختر اتابك سعد بن ابى بكر كه ابش نام داشت تعلق گرفت و ابش بروايتى كه در روضة الصفا مسطور است در آنزمان در حباله نكاح منكو تيمور ولد هلاكو خان بسر ميبرد و عقيدهء صاحب گزيده آنكه چون ابش مدت يكسال در شيراز حكومت كرد در سنهء ثلت و ستين و ستمائه منكو تيمور او را به عقد خود درآورد و با تفاق ارباب اخبار در سنهء مذكوره ضبطوربط خطهء فارس متعلق بديوان هلاكو خان شد و ديگر ابش را اختيار نماند و ابش در سنهء ست و ثمانين و ستمائه متوجه عالم عقبى گرديد و پس از وى هيچكس از قوم سلغرى بسلطنت نرسيد الملك و البقاء للّه الحميد الكريم المجيد ذكر شمهاى از حال ملوك بنى مروان كه در ممالك اندلس نافذ فرمان بودهاند نزد مورخان سخنشناس بروايت علماء خبرت اقتباس به صحت پيوسته كه در آن ايام كه اعلام شوكت آل عباس صفت ارتفاع گرفت و اساس دولت بنى اميه و مروانيه سمت انهدام پذيرفت عبد الرحمن بن معوية بن هشام بن عبد الملك بن مروان از بيم فقدان جان بجانب افريقيه گريخت و چون متوطنان مملكت آندلس از قدوم عبد الرحمن خبر يافتند بمطاوعتش مايل گشته قاصدى بافريقيه فرستادند و اظهار اخلاص و متابعت نمودند و عبد الرحمن متوجه آنجانب شد و يوسف بن عبد الرحمن الفهرى كه در آن زمان در اندلس مرتبه سرورى داشت از شهر بيرون رفت و بروايت مؤلف تحفة الملكيه عبد الرحمن در ربيع الاولى سنهء ثمان و ثلثين و مائه باندلس درآمد و ميان او و يوسف فهرى دو نوبت اتفاق